تبليغاتX
گلشن آباد

پنداری آسیابی قدیمی

در دلم می چرخد

با پره هایش

(ج. گنجعلی)

 


در پيرامون اندوه


 

  

سرخوشي هاي ما کوتاه اند و ناپايدار،در مقابل،اندوه و ناخوش احوالي، همراهان هميشگي ما هستند. اميد به اتفاقي که خاطر ما را به شادمانيِ ماندگاري نويد دهد کمتر در دست رس است.
از اين روست که لحظه هاي خوش زوذگذر در ما آنچنان که بايد و شايد مفيد نمي افتند و از اندوه مان نمي کاهند. اندوهي که به بهانه اي بند است و به کوچکترين تلنگري در ما بيدار مي شود. هر صبح با ما به خيابان مي آيد و رفته رفته حجم زيادي از فراخي سينه مان را مي گيرد و عصر، ما را با دلتنگي بسيار به خانه باز مي فرستد.
در اطراف ما -اگر که لاقيد نباشيم- بهانه براي دل آزردگي و پريشان خاطري فراوان است و اين "اندوه" ، بي جهت در دل و جان ما ننشسته است و از بي سببي نيست که در کلام و کلمات ما روان مي شود و در نوشته هايمان خودش را نشان مي دهد. روزگار که سر ناسازگاري بردارد و رنج و ملال بياورد فرصت عيش و شادماني را از ما مي گيرد و حسزت در دلمان مي کارد.
در آثار نويسندگان و شاعران بسياري، نشانه هاي اندوه را مي توانيم به روشني ببينيم ؛ که از آن جمله "ناظم حکمت" شاعر ترک تبار است.


ناظم زندگي اش سراسر با آشفتگي و پريشاني همراه بوده است. دوران طولاني زندان و تبعيد همه ي موهبت ها و خوشي هاي زندگي را از او دريغ مي کند: حق زيستن و عشق ورزيدن را.
[من حق زندگي مي خواهم / حق پلنگي در رودخانه / حق روييدن دانه/ حق انسان غارنشين]


او در اتوبوگرافي اش خود را چنين معرفي مي کند:
[بعضي ها انواع گياهان را مي شناسند و بعضي ها انواع ماهي ها را / من انواع جدايي ها را مي شناسم / بعضي ها نام ستارگان را از حفظ دارند / من نام حسرت ها را]


کسي که از دهه ي دوم زندگي اش تا پايان عمر رايکسره در زندان و تبعيد و بيماري سپري مي کند جز "حسرت" چه مي تواند بسرايد؟ کسي که هر روز چون سالي بر او مي گذرد.
[صد سال مي شود که چهره اش را نديده ام/ دست در کمرش نينداخته ام/ در ني ني چشمانش خيره نشده ام / از فکر روشنش سؤال ها نکرده ام/ صد سال است که انتظار مرا مي کشد/ زني در شهر]


با اين همه اما ناظم سعي مي کند اميد خود را از دست ندهد. سعي مي کند به زندگي بازگردد:
  [نمي خواهم بميرم/ مي خواهم بچه اي ديگر بياورم/ سرشار از زندگي ام/ خونم گرم است]


مي خواهد به چيزهاي خوب فکر کند؛ به خاطرات خوش، به مادرش، به عشق، به گيسوان پريشان همسرش، به ...
[ سبب چيست / که تو را چون زخم چاقويي به خاطر مي آورم/ حال که اين همه دوري / سبب چيست که صدايت را مي شنوم/ و از جا مي پرم؟/ زانو مي زنم و دست هايت را نگاه مي کنم/ و مي خواهم که به آن ها دست بزنم...]


اما همه چيز حتي تصور خيالي خوش نيز از او دريغ مي شود:
[ نمي توانم/ تو پشت شيشه اي/ گل من...]


وقتي سهم انساني -انسان شاعري- از همه ي اين جهان، تنها سلولي چهار متر مربعي بتوني است که دائم بايد در آن راه برود و عبور از اين «چهار متر مربع» شش ماه طول مي کشد، چه سوغاتي براي ما مي تواند داشته باشد؟
[ درد کبدم است؟/يا بار ديگر درد تنهايي/ و يا اينکه از  مرز پنجاه سالگي مي گذرم؟/ فصل دوم اندوهم آرام آرام/ به پايان خواهد رسيد]


فصل اندوه براي او به پايان نمي رسد و آسايش و راحت به او روي نمي آورد اما ناظم به خوشي هاي کوچک هم قانع است.به گفتگوي کوتاه عاشقانه اي:
[ لباسي را که در نخستين ديدار به تن داشتي بپوش/ خود را زيبا کن/ امروز نه ملا ل است نه اندوه/ امروز محبوب ناظم حکمت بايد زيبا باشد...]


در سال هاي پايان عمرش سرگرمي ذهني او انديشيدن به مرگ است:
[ آيا تشييع جنازه ام از حياط خانه مان آغاز خواهد شد؟
مرا چگونه از طبقه ي سوم پايين خواهيد آورد؟
تابوت در آسانسور جا نمي گيرد،
پلکان هم تنگ است.
...اگر طبق رسوم محلي مرا با صورت باز در آمبولانس بگذارند،
 ممکن است فضله ي کبوتري بر پيشانيم بيفتد: شگون دارد.
چه دسته ي موزيک بيايد يا نه، بچه ها خواهند آمد.
بچه ها تشييع جنازه را دوست دارند.
پنجره ي آشپزخانه مان، از پشت سر نگاهم خواهد کرد
بالکن مان با رخت هاي شسته اش از من مشايعت خواهد کرد...]
----------------------------------------------------------------------------------------------------------
*شعرها برگرفته از مجموعه هاي "تو را دوست دارم چون نان و نمک" ترجمه ي احمد پوري
و "آخرين شعرها" ترجمه ي رضا سيد حسيني و جلال خسروشاهي     


نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 23:4 توسط حسین لعل بذری |

"اوضاع از اين قرار است كه دل بي قرار است"

 

                             
آخرين مجموعه ي "محمد آصف سلطان زاده "بازگشت شكوه مندانه اي است به فضاي پيشين داستان هايش.
او پس از "اينك دانمارك"بار ديگر به افغانستان بر ميگردد و سايه ي شوم جنگ و ناملايمات حاصل
از آن را به تلخي روايت ميكند.
"عسكر گريز"حكايت آدمهايي است كه خواسته و ناخواسته درگير جنگ و مصائب تلخ آن اند.نابساماني
آوارگي ،ترس و وحشت و اضطراب همواره با آنهاست.هيچ كس  دمي آسايش و راحتي ندارد  در اين اوضاع.سربازي كه درد دندان امانش را بريده ،"بايد"برود جبهه و به مجاهدا فير كند(تير بزند)منصب دار درد دندا ن و اين چيزها برايش چه اهميت دارد كه
 [-حالي بريم جبهه،وقتي برگشتيم مي فرستمت دكتر ،دندان ات را غمخواري كند ]
و سرباز هر چه ناله كند كه :سياه شده ،بيا درون دهنم را نگاه كن ،منصب دار نمي فهمد.
[-يك سياهي در دندان آدم را نكشته.وقتي برگشتي تداوي اش كن.‌‌]
سرباز اما نمي رود كه برگردد.مي گريزد و از آن پس مي شود عسكرگريز(سرباز فراري)كه از اول هم
قرار نبوده او را در نفركشي به جبهه ببرند كه بسيار پول داده است به او از اين بابت.اما جنگ كه
قرار و پيمان نمي شناسد[تو نمي داني كه حالا منطق جنگ است كه در هر دو سوي حرف مي زند.
خيلي هم با قدرت حرف مي زند.]
جنگي كه ديگر دشمن و خودي در آن معلوم نيست.فقط بايد شليك كرد.به هر سو كه ميخواهد باشد
[در چنين آشفته وضعي بايد تير شليك كرد به سوي همان كسي كه تفنگ بلند كرده كه بزند تو را يا
كسان ديگري را و خوب مي داني كه اگر نزني  او مي زندت و...]
جنگ چنين است .چه در جبهه و خط اول باشي و چه در خيابان يا سماورخانه(قهوه خانه)هر جا كه

باشي برايت بدبختي مي آورد و مصيبت.فقط دمي كه جنگ فروكش مي كند و صداي گلوله نمي آيد شايد بشود براي لحظه اي  اين همه مصيبت را از ياد برد و پياله اي چاي خورد و خبر تازه گرفت كه:
[-چه خبر ،رند بچه كابل؟

خبري نيست ،بلا بود و بركت اش ني.]
صداي رگبار ،دوباره ترس  در دلها مي ريزد و نشان از نابساماني اوضاع مي دهد.گويي قرار نيست  دمي

 اين احوال آرام بگيرد.[-بخيزيد برويد در پناه گاه هاي تان،باز پادشاه گردشي (تغيير حكومت )شد.]
اما كدام پناه گاه جان برادر ؟ ديگر هيچ پشت و پناهي نمانده است وقتي برادر مجاهد حاجي صاحب
ماموريت دارد كه جوانش را كه جهاد نكرده ،خود اعدام كند تا [از امتحان سربلند و روي سرخ بيرون بيايد]
وقتي مادر حتي حق ندارد كه به جوانش فكر كند
[-جوان ما چه بدي كرده كه ديگر به او فكر نكنيم؟
-جهاد نكرده. ديگر جوان ها را سيل كن،همگي تفنگ دارند..]
جهل از جنگ هم بدتر است.از تير جنگ شايد بشود كه سرت را بدزدي و در امان بماني ،از تركش  جهل اما خلاصي ند اري.
به همين خاطر است كه حاجي ثمره ي زندگي اش را براي دلخوشي همرزمانش يا فلان قومندان(فرمانده)به پاي مرگ مي كشاند.عواطف نيم بند پدر فرزندي اش را از خود مي راند و نهيب مي زند كه

 [عجيب اين مرا سرافگنده كرد]

همين جهل است كه در بيابان برهوت ميان مرز ايران و افغانستان،برسر مسافران در راه مانده
فرود مي آيدو مولوي صاحب ،دليل خرابي ماشين را چنين تفسير مي كند كه:
[يك چيز نكبتي در بين ماست،آن چيز را اگر دور بيندازيم موتر(ماشين) در پناه خدا به راه مي افتد.]
و بعد آن چيز نكبتي را يك آدم نحس نجس ميداند كه بايد از ماشين بيرون رود. اول ،آن چيز نجس و نحس فيته (نواركاست)
 شاگرد راننده است و بعد كه با پرت شدن نوار به بيرون،ماشين راه نمي افتد مولوي در مي يابد كه نكبت در بين خود مسافران است و مردمسلح به فتواي مولوي دستور مي يابد كه :[پشت يك كافر حزبي بگرد.]
آنگاه ،يك يك مسافران متهم مي شوند به نكبت و نجسي و نحسي و...
خلاصه كه اوضاع از اين قرار است.


نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 13:51 توسط حسین لعل بذری |

برما  گذشت  نيك  و  بد اما تو   روزگار !
فكري به حال خويش كن اين روزگار نيست
(عماد خراساني)


و ما كه غريب ترين مردمان جهانيم،امسال هم بساط هفت سين را پهن كرديم. ماهي و سبزه و آيينه گذاشتيم و لباس هاي نوي مان را پوشيديم.
    چشم بر همه ي ناملايمات و اشتباهات ريز و درشت خود و اطرافيانمان بستيم و براي همه (همه ي آحاد ملت و مردم جهان !)آرزوي
                                   
                                    سالي خوب و خوش كرديم همراه با سلامتي و تندرستي!
ناكامي ها و قصور آدمهايي را كه به زندگي ما لطمه هاي بسيار زدند ، يكسره به فراموشي سپرديم و تنها دل خوش به آينده اي مبهم  و نامعلوم گوش
  سپرديم به تيك تاك ساعت كه ما را به سال جديد مي برد و آنگاه كه "توپ" در كردند وسال تحويل شد،روزگار كهنه را نو كرديم .
و حالا ما خوشبخت ترين مردمان جهان  هر صبح دست اهل و عيال مان را ميگيريم و به خانه ي آشنايان دور و نزديك ميرويم.آشناياني كه بعضي را
فقط در همين ايام مي بينيم .
مينشينيم تخمه مي شكنيم و چاي مي خوريم و از گراني مي ناليم و بر پدر آدمهاي پدر سوخته ي فرصت طلب لعنت مي كنيم و...ظهر را خانه ي
بزرگ فاميل مي مانيم و عصر دوباره به ماموريت الهي خويش ادامه مي دهيم و "صله ي ارحام "به جا مي آوريم .شب برمي گرديم و پاي تلوزيون
مي نشينيم و برنامه هاي شاد مفرح تماشا مي كنيم و سريال هاي آموزنده !
بعد سر شام كمي خودشيريني مي كنيم تا موجبات انبساط خاطر خانواده فراهم شود و خوشبختي مان تكميل .
و فردا و فردا دوباره اين دور سرخوشي  و عيش تكرار مي شود تا...
خدايا  اين خوشي ها را از ما نگير !   

 


نوشته شده در جمعه دوم فروردین 1387ساعت 11:2 توسط حسین لعل بذری |

(تمام آدمها و ماجراهای گلشن آباد واقعی است البته با نگاهی داستانی) 

آخر سال است و زن ها  فرش و پلاس هاي كهنه را بيرون آورده اند كه بتكانند. جلوي دهانشان را با پارچه اي بسته اند كه گرد و خاك نخورند. مادر من كه سل داردو مريض احوال است دورتر نشسته است. غديره (زن ممد علي گزمه)انگار ميداند مادر من چند سال بيشتر زنده نمي ماند كه به او مهرباني زياد ميكند و رخت هاي ما را ميشويد و بعضي وقتها هم برايمان نان مي پزد. من از نان جزغاله اي (كه دنبه ي سرخ شده ي گوسفند را قاتي نان ميكنند)خوشم مي آيد.غديره يكي دو تا برايم درست مي كند. من و موسي (پسر غديره) نان جزغاله اي را ميگيريم بر اسب هاي چوبي مان سوار مي شويم و مي تازيم تا دورها  تا نميدانم كجا تا ... تا جايي كه ديگر او را گم مي كنم و تنها ميمانم و گريه ام ميگيرد .

 زن ها لحاف وتشك هايي را كه بوي تند شاش گرفته اند توي فرغون مي ريزند و مي برند سر چاه موتور كه بشويند. توي راه از بچه هاي خرشاشو مي نالند و آنها را نفرين مي كنند.
كنار آب روان جوي زن غلامعلي پرده ها و چادر شب هاي رنگ وارنگ را هي با صابون هاي بزرگ مراغه اي مي شويد و هي چنگ ميزند و دخترهاش (كنيز و كبري )آن طرف تر ميان جوي پاچه هاي زير شلوارهاي گل منگولي شان را تا زانو بالا زده اند و دارند پلاس ها را لگد مي كنند تا چرك و كثافت ها برود. كبري بي خبر از اينكه چند وقت ديگر قرار است در تنور بيفتد و پاهايش بسوزد سرخوشانه لگد ميزند و آب  ها را به اطراف مي پاشد.

دخترهاي دم بخت پرده هاي سفيد حرير را روي شاخه هاي درخت ها پهن مي كنند و آرام با هم پچ پچ مي كنند و معلوم نيست چه ميگويند كه يكباره مستانه و لوند قاه قاه مي خندند و كفر عمه مريم را در مي آورند تا تشر بزند به آنها ليچار بارشان كند.دخترها روي ترش مي كنند و زيرلب  پيرزن اجاق كور را فحش ميدهند.
روز بعد پنجشنبه آخر سال است. بايد حلوا درست كنند و  خرما بخرند و ببرند سر خاك امواتشان خيرات كنند. خانواده ی ما،اينجا مرده اي ندارند. پدرم رادكاني است و مادرم اخلمدي .از مرگ پدر و مادرهاشان خيلي سال گذشته حالا فقط به خواندن فاتحه اي از دور اكتفا مي كنند.مادرم البته دختر ملا ابوطالب است كه قرائت قرآن را سينه به سينه از جد پدري اش به ارث برده و گاهي كه سرفه امانش بدهد ،قرآن دستنويس پدر بزرگش -شيخ عبدالمطلب-را روي زانوانش ميگذارد و با صوتي دلنشين مي خواند و نمي دانم چرا  نم نمك اشك مي ريزد.
پدرم پول كه دستش ميرسد خوش اخلاق ميشود و همه ي ما را ميبرد شهر تا رخت و لباس نو بخريم و شيريني و آجيل براي عيد.من از ساز دهني خوشم مي آيد و حالا كه خيلي سال از آنموقع گذشته ،من در خاطرم نمانده كه برايم خريدند يا نه.سيد هيكل مندي ترازوي وزن را گذاشته جلو پاش و با قوت تمام مردم را دعوت ميكند تا خود را وزن كنند. برادرم سخاوتمندانه يك تومن به سيد هيكل مند ميدهد و از من ميخواهد روي ترازو بروم. عقربه ترازو چندبار تكان ميخورد روي عدد 20 ثابت ميشود. برادرم ميخندد وميگويد:بيا پايين جوجه ! حالم گرفته ميشود از اين حرفش.بچه ها هروقت ميخواهند مسخره ام كنند مرا  جوجو  صدايم ميكنند .
خريد كه تمام ميشود ،همه ميرويم حرم وبعد كه بيرون مي آييم جلوي صحن مي ايستيم پدرم يك دستش را روي سينه اش ميگذارد و دست
ديگرش را روي سر من. عكاس دوره گرد از ما عكس رنگي فوري ميگيرد و همانجا هم چاپ ميكند و ميدهد دستمان. من قد بلندي ميكنم تا از ميان دستهاي بابام عكس را ببينم. دو تا برادرهام صاف و سيخ ايستاده اند و زل زده اند به دوربين. مادرم ناشيانه از عكاس رو گرفته و ساک پارچه اي خرت و پرت ها هم كنار پايش است.
پدرم،ناهار مي بردمان به يكي از كافه هاي  بازار عباس قلي خان و برايمان كباب ميخرد با گوجه وپياز و كوكاي سياه .
عصر كه برميگرديم ،من كفش و لباس هاي نويم را به به بچه ها نشان ميدهم قيافه ميگيرم. آنها با حسرت نگاه ميكنند و ميگويند:خوش به حالت! 

ماشين پلاستيكي ام را بر ميدارم و با آنها ميروم كه بازي كنم.لذت لمس ماشين پلاستيكي با ماشينهايي كه از گل ساخته ايم قابل مقايسه نيست. بچه ها به نوبت ماشينم را ميگيرند تا بازي كنند.اگر بهشان ندهم ،باهام قهر ميكنند و بازي ام نميدهند.ممدرضا قل قلي از همه به من مهربان تر است اصلا با من قهر نميكند.ظهر كه ميشود او را با خودم به خانه مي آورم وبا هم غذا ميخوريم و از عيد حرف ميزنيم.از مهمان هاي شهري پولدارمان كه وقتي مي آيند به ما اسكناس هاي ده تومني تا نخورده عيدي ميدهند. زن هايشان بوهاي خوب خوب ميدهند و گاهي از آن عطرهاي خوشبو به ما هم ميزنند. ما تا مدتها ازآن كيف ميكنيم. توي دلمان آرزو ميكنيم كاشكي بشود يكي از دخترهاي خوشگل مهمان  هاي شهري مان زن ما بشود.
اين سه چهار روز مانده تا عيد به اندازه ي تمام سال براي ما طول ميكشد...(ادامه دارد)

                             غديره پس از سال هاي بسيار براي نوروز 87 قند مي شكند.

                           غديره پس از سالها ، حالا براي نوروز ۸۷ قند مي شكند.


نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 18:17 توسط حسین لعل بذری |

آن طرف تر سکينه, زن ميرزا احمد , سر در تنور کرده است و دارد نان مي پزد. سرش را که از تنور بيرون مي کشد, از هُرم آتش سرخ شده است و خيس عرق . تا بخواهم بهش سلامي بکنم او باز سر در تنور کرده است. حالا از وسط انگار تا خورده باشد نيمه ي بالاتنه اش در تنور پنهان است و نيمه ي چاق و گنده ي پايين تنه اش اين طرف آويزان.
 زن آقا (همان زن ميرزا احمد) نان سوخته ي «کنجل»ي را از تنور در مي آورد و مي اندازد جلوي سگي که دايم آن اطراف مي چرخد.
زير سايه ي درخت توت خودم را مي بينم و چند تاي ديگر از پسرهاي همسايه که دارند گِل بازي مي کنند. هوا که گرم تر مي شود بچه ها بلند مي شوند و راه مي افتند طرف چاه موتور آب که دورتر از ده است و توي باغ سيب.
از همان ميانه ي راه زيرپوش هاي کثيف پاره پوره و زير شلواري هاي نازک راه راه را از تن درمي آورند و دور سرشان مثل آپاچي ها مي چرخانند و با هياهو و سر و صداي بسيار به قول خودشان گاز مي دهند سمت جوي آب و ناگهان ده دوازده بچه ي قد و نيم قد خودشان را پرت مي کنند توي آن.
آب گل آلود مي شود. يکي دو نفر مي نشينند جلوي خروجي راه آب و شکم هايشان را به هم مي چسبانند و جلو مي دهندو «دَم آب» مي کنند تا آب جمع شود و بقيه به راحتي غوطه بخورند.بعضي شيطنت مي کنند و در  آب مي شاشند و يا باد ول مي کنند تا حبابحاصل از اين ابتکار خلاقانه ي خود را ببينند و کيف کنند. کمي که مي گذرد, رفته رفته بيرون مي آيند و روي ماسه هاي داغ به شکم دراز مي کشند و آفتاب مي گيرند و بعد به دخترها فکر مي کنند و حرف هاي بد بد مي زنند.
در راه برگشت خودشان را دزدکي به باغ مي اندازند و  پيراهن هايشان را مي دهند زير ليفه ي شلوارو مشت مشت آلبالوهاي نيم رس را از يقه مي ريزند توي پيراهن ها و تا بندار حسن از راه برسد و با چوب سر دنبالشان کند, آن ها کفش هايشان را در آورده اند و پا به فرار گذاشته اند.
ظهر که برمي گردند, پدرها خسته و تشنه, کلافه و گشنه از سر کار برگشته اند. بيل ها را همان دم ايوان تکيه به ديوار داده و پاهاي کثيف و بويناکشان را از چکمه هاي پلاستيکي درآورده اند تا بلکه دمي هوا بخورد. مادرها هي بايد چاي ليواني پر رنگ بريزند و بگذارند جلوي مرد خانه و مرد بدخلق هي سيگار اشنو دود کند و دنبال بهانه اي بگردد براي فحش دادن و دعوا. سفره که پهن مي شود, بهانه ها خود به خود جور مي شود. بچه ها از ديد پدر, شعور ندارند و هيچ وقت آدم نمي شوند که زودتر از او دست به سفره مي برند و مثل گاو مي خورند. مادرها هم عرضه ي تربيت اين «سنده سگ ها» را ندارند.
مرد خانه دست هاي ترک خورده و زمختش را در کاسه ي اشگنه فرو مي برد و لقمه هاي «نادري» مي گيرد و ته کاسه را بالا مي آورد و بعد آن را به عتاب پرت مي کند گوشه ي سفره و باز چاي طلب مي کند. اگر ننه ي بچه ها حواسش نباشد و دير بجنبد, به روح پدر و مادر و هفت جد و آبايش فاتحه مي خواند!
کاسه ي خالي اشگنه را به ضرب پايي پرت مي کند به سمتي. فحش هاي جور وا جور را با دود سيگار بيرون مي دهد و مي پراکند توي پيش ايوان. بيلش را برمي دارد, چکمه ها را به پا مي کند و باز مي رود تا عصر. آن وقت است که بچه ها و ننه شان فرصت دارند بي آن که کسي غرغر کند, با خيالي آسوده مثل گاو يا هر جور ديگري که دوست دارند غذا بخورند...


نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 10:2 توسط حسین لعل بذری |

گاهي که خلوتي پيدا مي کنم-فقط مي توانم چشم هايم راببندم و سفر کنم به سال هاي دورتر. به روستاي اربابي با خانه هاي کاهگلي و متصل به هم. خانه هايي که هيچکدام از اهالي مالک آن نيست.
 آن ها تا وقتي صاحب خانه هايند که در آن مي نشينند و هرگز حق خريد و فروش يا کرايه دادن به ديگران را ندارند اما بابتش به هيچکس هم پولي نمي دهند. هرکس مي تواند تا هر وقت که دلش مي خواهد(اصلا تا آخر عمرش) در اين خانه ها زندگي کند اما وقتي که رفت ديگر صاحب آن نيست. صاحب خانه کسي است که در آن مي نشيند. اين يک قانون نانوشته اما مورد قبول همه است!
تنها بخش کوچکي از روستا است که خانه هايش متعلق به صاحبانش است و آن خانه هاي شش برادر خرده مالک است که براي خود خانه هايي مستقل و شش هکتار زمين زراعي با يک حلقه چاه آب دارند. اينها برادران رضايي هستند که همواره با صاحب روستا ( همان ارباب به اصطلاح ) بر سر حد و مرز زمين ها و باغاتشان مرافعه دارند.
باقيِ مردم همه عمله اند و کارگر روزمزد. و البته هرکدام دوسه گاو و گوسفند براي خودشان دارند.
صبح همه زود از خواب بيدار مي شوند. آفتاب نزده. همه حتي بچه هاي کوچک بايد سر سفره ي صبحانه حاضر باشند. صبحانه شير است و ماست با نان خانگي. کره کمتر است و چاي شيرين با نرمه قند است و نه شکر!
مردها بيل هايشان را برمي دارند و خرها را سوار ميشوند و مي روند سر زمين و زن ها و بچه ها آرام آرام از خانه ها بيرون مي آيند. آفتاب خودش رانشان مي دهد و روز شروع مي شود.
عمه مريم -که حالا دارم مي بينمش- سال هاست  مرده . عمه ي من نبود. توي روستا زن ها همه يا خاله اند يا عمه همان طور که مردها يا عمويند يا دايي. حالا او چرخ مخصوص آش بري اش را به ايوان مي آورد و خميرها را با آن بُرش مي زند براي آش رشته يا شايد مثلا پلو قوشتلي. رشته ها را پهن مي کند روي چادر شبي که در آفتاب زير پنجره انداخته است.
من دلم مي خواهد بروم بهش کمک کنم اما او مرده است. خيلي سال پيش سخت فرتوت شد و از پا افتاد. اين آخري ها نه چيزي مي فهميد و نه چيزي مي توانست بگويد. فقط اصوات نامفهومي را از حنجره اش بيرون مي داد تا بلکه کسي  به سراغش بيايد. راه نمي توانست برود. روي زمين مي خزيد. آن قدر خودش را توي خاک و خل ها کشيده بود که ديگر جزئي از همان خاک و خل شده بود؛ يک گلوله ي مچاله ي خاک آلود.
و او حالا دارد رشته هاي آش را پهن مي کند و من که مي دانم مرده است, دلم به حالش مي سوزد. با همه ي تلخ زباني اش و دشنام هايي که هيچ کس از آن بي بهره نبود, کسي نمي توانست دوستش نداشته باشد. پيرزني تنها که شوهرش سال ها پيشتر مرده بود و دختر برادرش همچون فرزند خوانده اي از او نگهداري مي کرد.
از عمه مريم مي گذرم . به ميدانگاهي روستا مي روم. زن هايي که بعضي هاشان مرده اند و بعضي هاشان را من ديگر به خاطر نمي آورم, نشسته اند دارند توي تشت هاي بزرگ مسي رخت مي شويند. آنکه چادرش را به کمرش بسته است و دارد رخت ها را چنگ مي زند, ننه ي قربان است. او زنده است به گمانم که به من مي خندد. دارد جليقه ي نيمدار عمو اصغر (شوهرش) را مي شويد که سال ها بعد مي ميرد. دمي احوال ننه ي قربان را مي پرسم و باهم اختلاط مي کنيم. او از همه چيز و همه کس خبر دارد. هر غريبه اي که بيايد پيش از همه اين ننه ي قربان است که جلويش سبز مي شود تا از جيک و پيک قضايا باخبر شود. شايد به خاطر همين حس کنجکاوي زياده از حدش است که بعضي ها پشت سرش او را «بي بي سي» مي ناميدند...
.


نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 0:26 توسط حسین لعل بذری |

تازه به اين دنياي مجازي وارد شدم و خيلي از رمز و رازهايش سر درنمي آورم كه چه بايد بكنم. ولي برايم دنياي جذابي است و اميدوارم با آشنا شدن با آن، با شما هم آشنا بشوم و داستان ها و حرف هايم را بنويسم اينجا كه بعد حرف بزنيم درباره شان.

"گلشن‌آباد" اسم زادگاه من است. روستاي كوچكي كه شايد حالا از همان چند خانه خرابه اش ديگر چيز زيادي باقي نمانده باشد اما من اگر حتي هيچ نشاني نمانده باشد باز هم نمي توانم فراموشش كنم چرا كه بهترين سال هاي عمرم را در اين گلشن‌آباد گذرانده‌ام زير نور ِ بي‌رمق چراغ ِ‌گردسوز.

اين عكس گلشن‌آباد نيست:


نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 16:27 توسط حسین لعل بذری |



Copyright © 2007 - hosein-lalbazri.blogfa.com