گاهي که خلوتي پيدا مي کنم-فقط مي توانم چشم هايم راببندم و سفر کنم به سال هاي دورتر. به روستاي اربابي با خانه هاي کاهگلي و متصل به هم. خانه هايي که هيچکدام از اهالي مالک آن نيست.
آن ها تا وقتي صاحب خانه هايند که در آن مي نشينند و هرگز حق خريد و فروش يا کرايه دادن به ديگران را ندارند اما بابتش به هيچکس هم پولي نمي دهند. هرکس مي تواند تا هر وقت که دلش مي خواهد(اصلا تا آخر عمرش) در اين خانه ها زندگي کند اما وقتي که رفت ديگر صاحب آن نيست. صاحب خانه کسي است که در آن مي نشيند. اين يک قانون نانوشته اما مورد قبول همه است!
تنها بخش کوچکي از روستا است که خانه هايش متعلق به صاحبانش است و آن خانه هاي شش برادر خرده مالک است که براي خود خانه هايي مستقل و شش هکتار زمين زراعي با يک حلقه چاه آب دارند. اينها برادران رضايي هستند که همواره با صاحب روستا ( همان ارباب به اصطلاح ) بر سر حد و مرز زمين ها و باغاتشان مرافعه دارند.
باقيِ مردم همه عمله اند و کارگر روزمزد. و البته هرکدام دوسه گاو و گوسفند براي خودشان دارند.
صبح همه زود از خواب بيدار مي شوند. آفتاب نزده. همه حتي بچه هاي کوچک بايد سر سفره ي صبحانه حاضر باشند. صبحانه شير است و ماست با نان خانگي. کره کمتر است و چاي شيرين با نرمه قند است و نه شکر!
مردها بيل هايشان را برمي دارند و خرها را سوار ميشوند و مي روند سر زمين و زن ها و بچه ها آرام آرام از خانه ها بيرون مي آيند. آفتاب خودش رانشان مي دهد و روز شروع مي شود.
عمه مريم -که حالا دارم مي بينمش- سال هاست مرده . عمه ي من نبود. توي روستا زن ها همه يا خاله اند يا عمه همان طور که مردها يا عمويند يا دايي. حالا او چرخ مخصوص آش بري اش را به ايوان مي آورد و خميرها را با آن بُرش مي زند براي آش رشته يا شايد مثلا پلو قوشتلي. رشته ها را پهن مي کند روي چادر شبي که در آفتاب زير پنجره انداخته است.
من دلم مي خواهد بروم بهش کمک کنم اما او مرده است. خيلي سال پيش سخت فرتوت شد و از پا افتاد. اين آخري ها نه چيزي مي فهميد و نه چيزي مي توانست بگويد. فقط اصوات نامفهومي را از حنجره اش بيرون مي داد تا بلکه کسي به سراغش بيايد. راه نمي توانست برود. روي زمين مي خزيد. آن قدر خودش را توي خاک و خل ها کشيده بود که ديگر جزئي از همان خاک و خل شده بود؛ يک گلوله ي مچاله ي خاک آلود.
و او حالا دارد رشته هاي آش را پهن مي کند و من که مي دانم مرده است, دلم به حالش مي سوزد. با همه ي تلخ زباني اش و دشنام هايي که هيچ کس از آن بي بهره نبود, کسي نمي توانست دوستش نداشته باشد. پيرزني تنها که شوهرش سال ها پيشتر مرده بود و دختر برادرش همچون فرزند خوانده اي از او نگهداري مي کرد.
از عمه مريم مي گذرم . به ميدانگاهي روستا مي روم. زن هايي که بعضي هاشان مرده اند و بعضي هاشان را من ديگر به خاطر نمي آورم, نشسته اند دارند توي تشت هاي بزرگ مسي رخت مي شويند. آنکه چادرش را به کمرش بسته است و دارد رخت ها را چنگ مي زند, ننه ي قربان است. او زنده است به گمانم که به من مي خندد. دارد جليقه ي نيمدار عمو اصغر (شوهرش) را مي شويد که سال ها بعد مي ميرد. دمي احوال ننه ي قربان را مي پرسم و باهم اختلاط مي کنيم. او از همه چيز و همه کس خبر دارد. هر غريبه اي که بيايد پيش از همه اين ننه ي قربان است که جلويش سبز مي شود تا از جيک و پيک قضايا باخبر شود. شايد به خاطر همين حس کنجکاوي زياده از حدش است که بعضي ها پشت سرش او را «بي بي سي» مي ناميدند...
.
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 0:26 توسط حسین لعل بذری |
"گلشنآباد" اسم زادگاه من است. روستاي كوچكي كه شايد حالا از همان چند خانه خرابه اش ديگر چيز زيادي باقي نمانده باشد اما من اگر حتي هيچ نشاني نمانده باشد باز هم نمي توانم فراموشش كنم چرا كه بهترين سال هاي عمرم را در اين گلشنآباد گذراندهام زير نور ِ بيرمق چراغ ِگردسوز.
اين عكس گلشنآباد نيست:

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 16:27 توسط حسین لعل بذری |


