تبليغاتX
گلشن آباد

پنداری آسیابی قدیمی

در دلم می چرخد

با پره هایش

(ج. گنجعلی)

 


در پيرامون اندوه


 

  

سرخوشي هاي ما کوتاه اند و ناپايدار،در مقابل،اندوه و ناخوش احوالي، همراهان هميشگي ما هستند. اميد به اتفاقي که خاطر ما را به شادمانيِ ماندگاري نويد دهد کمتر در دست رس است.
از اين روست که لحظه هاي خوش زوذگذر در ما آنچنان که بايد و شايد مفيد نمي افتند و از اندوه مان نمي کاهند. اندوهي که به بهانه اي بند است و به کوچکترين تلنگري در ما بيدار مي شود. هر صبح با ما به خيابان مي آيد و رفته رفته حجم زيادي از فراخي سينه مان را مي گيرد و عصر، ما را با دلتنگي بسيار به خانه باز مي فرستد.
در اطراف ما -اگر که لاقيد نباشيم- بهانه براي دل آزردگي و پريشان خاطري فراوان است و اين "اندوه" ، بي جهت در دل و جان ما ننشسته است و از بي سببي نيست که در کلام و کلمات ما روان مي شود و در نوشته هايمان خودش را نشان مي دهد. روزگار که سر ناسازگاري بردارد و رنج و ملال بياورد فرصت عيش و شادماني را از ما مي گيرد و حسزت در دلمان مي کارد.
در آثار نويسندگان و شاعران بسياري، نشانه هاي اندوه را مي توانيم به روشني ببينيم ؛ که از آن جمله "ناظم حکمت" شاعر ترک تبار است.


ناظم زندگي اش سراسر با آشفتگي و پريشاني همراه بوده است. دوران طولاني زندان و تبعيد همه ي موهبت ها و خوشي هاي زندگي را از او دريغ مي کند: حق زيستن و عشق ورزيدن را.
[من حق زندگي مي خواهم / حق پلنگي در رودخانه / حق روييدن دانه/ حق انسان غارنشين]


او در اتوبوگرافي اش خود را چنين معرفي مي کند:
[بعضي ها انواع گياهان را مي شناسند و بعضي ها انواع ماهي ها را / من انواع جدايي ها را مي شناسم / بعضي ها نام ستارگان را از حفظ دارند / من نام حسرت ها را]


کسي که از دهه ي دوم زندگي اش تا پايان عمر رايکسره در زندان و تبعيد و بيماري سپري مي کند جز "حسرت" چه مي تواند بسرايد؟ کسي که هر روز چون سالي بر او مي گذرد.
[صد سال مي شود که چهره اش را نديده ام/ دست در کمرش نينداخته ام/ در ني ني چشمانش خيره نشده ام / از فکر روشنش سؤال ها نکرده ام/ صد سال است که انتظار مرا مي کشد/ زني در شهر]


با اين همه اما ناظم سعي مي کند اميد خود را از دست ندهد. سعي مي کند به زندگي بازگردد:
  [نمي خواهم بميرم/ مي خواهم بچه اي ديگر بياورم/ سرشار از زندگي ام/ خونم گرم است]


مي خواهد به چيزهاي خوب فکر کند؛ به خاطرات خوش، به مادرش، به عشق، به گيسوان پريشان همسرش، به ...
[ سبب چيست / که تو را چون زخم چاقويي به خاطر مي آورم/ حال که اين همه دوري / سبب چيست که صدايت را مي شنوم/ و از جا مي پرم؟/ زانو مي زنم و دست هايت را نگاه مي کنم/ و مي خواهم که به آن ها دست بزنم...]


اما همه چيز حتي تصور خيالي خوش نيز از او دريغ مي شود:
[ نمي توانم/ تو پشت شيشه اي/ گل من...]


وقتي سهم انساني -انسان شاعري- از همه ي اين جهان، تنها سلولي چهار متر مربعي بتوني است که دائم بايد در آن راه برود و عبور از اين «چهار متر مربع» شش ماه طول مي کشد، چه سوغاتي براي ما مي تواند داشته باشد؟
[ درد کبدم است؟/يا بار ديگر درد تنهايي/ و يا اينکه از  مرز پنجاه سالگي مي گذرم؟/ فصل دوم اندوهم آرام آرام/ به پايان خواهد رسيد]


فصل اندوه براي او به پايان نمي رسد و آسايش و راحت به او روي نمي آورد اما ناظم به خوشي هاي کوچک هم قانع است.به گفتگوي کوتاه عاشقانه اي:
[ لباسي را که در نخستين ديدار به تن داشتي بپوش/ خود را زيبا کن/ امروز نه ملا ل است نه اندوه/ امروز محبوب ناظم حکمت بايد زيبا باشد...]


در سال هاي پايان عمرش سرگرمي ذهني او انديشيدن به مرگ است:
[ آيا تشييع جنازه ام از حياط خانه مان آغاز خواهد شد؟
مرا چگونه از طبقه ي سوم پايين خواهيد آورد؟
تابوت در آسانسور جا نمي گيرد،
پلکان هم تنگ است.
...اگر طبق رسوم محلي مرا با صورت باز در آمبولانس بگذارند،
 ممکن است فضله ي کبوتري بر پيشانيم بيفتد: شگون دارد.
چه دسته ي موزيک بيايد يا نه، بچه ها خواهند آمد.
بچه ها تشييع جنازه را دوست دارند.
پنجره ي آشپزخانه مان، از پشت سر نگاهم خواهد کرد
بالکن مان با رخت هاي شسته اش از من مشايعت خواهد کرد...]
----------------------------------------------------------------------------------------------------------
*شعرها برگرفته از مجموعه هاي "تو را دوست دارم چون نان و نمک" ترجمه ي احمد پوري
و "آخرين شعرها" ترجمه ي رضا سيد حسيني و جلال خسروشاهي     


نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 23:4 توسط حسین لعل بذری |

"اوضاع از اين قرار است كه دل بي قرار است"

 

                             
آخرين مجموعه ي "محمد آصف سلطان زاده "بازگشت شكوه مندانه اي است به فضاي پيشين داستان هايش.
او پس از "اينك دانمارك"بار ديگر به افغانستان بر ميگردد و سايه ي شوم جنگ و ناملايمات حاصل
از آن را به تلخي روايت ميكند.
"عسكر گريز"حكايت آدمهايي است كه خواسته و ناخواسته درگير جنگ و مصائب تلخ آن اند.نابساماني
آوارگي ،ترس و وحشت و اضطراب همواره با آنهاست.هيچ كس  دمي آسايش و راحتي ندارد  در اين اوضاع.سربازي كه درد دندان امانش را بريده ،"بايد"برود جبهه و به مجاهدا فير كند(تير بزند)منصب دار درد دندا ن و اين چيزها برايش چه اهميت دارد كه
 [-حالي بريم جبهه،وقتي برگشتيم مي فرستمت دكتر ،دندان ات را غمخواري كند ]
و سرباز هر چه ناله كند كه :سياه شده ،بيا درون دهنم را نگاه كن ،منصب دار نمي فهمد.
[-يك سياهي در دندان آدم را نكشته.وقتي برگشتي تداوي اش كن.‌‌]
سرباز اما نمي رود كه برگردد.مي گريزد و از آن پس مي شود عسكرگريز(سرباز فراري)كه از اول هم
قرار نبوده او را در نفركشي به جبهه ببرند كه بسيار پول داده است به او از اين بابت.اما جنگ كه
قرار و پيمان نمي شناسد[تو نمي داني كه حالا منطق جنگ است كه در هر دو سوي حرف مي زند.
خيلي هم با قدرت حرف مي زند.]
جنگي كه ديگر دشمن و خودي در آن معلوم نيست.فقط بايد شليك كرد.به هر سو كه ميخواهد باشد
[در چنين آشفته وضعي بايد تير شليك كرد به سوي همان كسي كه تفنگ بلند كرده كه بزند تو را يا
كسان ديگري را و خوب مي داني كه اگر نزني  او مي زندت و...]
جنگ چنين است .چه در جبهه و خط اول باشي و چه در خيابان يا سماورخانه(قهوه خانه)هر جا كه

باشي برايت بدبختي مي آورد و مصيبت.فقط دمي كه جنگ فروكش مي كند و صداي گلوله نمي آيد شايد بشود براي لحظه اي  اين همه مصيبت را از ياد برد و پياله اي چاي خورد و خبر تازه گرفت كه:
[-چه خبر ،رند بچه كابل؟

خبري نيست ،بلا بود و بركت اش ني.]
صداي رگبار ،دوباره ترس  در دلها مي ريزد و نشان از نابساماني اوضاع مي دهد.گويي قرار نيست  دمي

 اين احوال آرام بگيرد.[-بخيزيد برويد در پناه گاه هاي تان،باز پادشاه گردشي (تغيير حكومت )شد.]
اما كدام پناه گاه جان برادر ؟ ديگر هيچ پشت و پناهي نمانده است وقتي برادر مجاهد حاجي صاحب
ماموريت دارد كه جوانش را كه جهاد نكرده ،خود اعدام كند تا [از امتحان سربلند و روي سرخ بيرون بيايد]
وقتي مادر حتي حق ندارد كه به جوانش فكر كند
[-جوان ما چه بدي كرده كه ديگر به او فكر نكنيم؟
-جهاد نكرده. ديگر جوان ها را سيل كن،همگي تفنگ دارند..]
جهل از جنگ هم بدتر است.از تير جنگ شايد بشود كه سرت را بدزدي و در امان بماني ،از تركش  جهل اما خلاصي ند اري.
به همين خاطر است كه حاجي ثمره ي زندگي اش را براي دلخوشي همرزمانش يا فلان قومندان(فرمانده)به پاي مرگ مي كشاند.عواطف نيم بند پدر فرزندي اش را از خود مي راند و نهيب مي زند كه

 [عجيب اين مرا سرافگنده كرد]

همين جهل است كه در بيابان برهوت ميان مرز ايران و افغانستان،برسر مسافران در راه مانده
فرود مي آيدو مولوي صاحب ،دليل خرابي ماشين را چنين تفسير مي كند كه:
[يك چيز نكبتي در بين ماست،آن چيز را اگر دور بيندازيم موتر(ماشين) در پناه خدا به راه مي افتد.]
و بعد آن چيز نكبتي را يك آدم نحس نجس ميداند كه بايد از ماشين بيرون رود. اول ،آن چيز نجس و نحس فيته (نواركاست)
 شاگرد راننده است و بعد كه با پرت شدن نوار به بيرون،ماشين راه نمي افتد مولوي در مي يابد كه نكبت در بين خود مسافران است و مردمسلح به فتواي مولوي دستور مي يابد كه :[پشت يك كافر حزبي بگرد.]
آنگاه ،يك يك مسافران متهم مي شوند به نكبت و نجسي و نحسي و...
خلاصه كه اوضاع از اين قرار است.


نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 13:51 توسط حسین لعل بذری |

برما  گذشت  نيك  و  بد اما تو   روزگار !
فكري به حال خويش كن اين روزگار نيست
(عماد خراساني)


و ما كه غريب ترين مردمان جهانيم،امسال هم بساط هفت سين را پهن كرديم. ماهي و سبزه و آيينه گذاشتيم و لباس هاي نوي مان را پوشيديم.
    چشم بر همه ي ناملايمات و اشتباهات ريز و درشت خود و اطرافيانمان بستيم و براي همه (همه ي آحاد ملت و مردم جهان !)آرزوي
                                   
                                    سالي خوب و خوش كرديم همراه با سلامتي و تندرستي!
ناكامي ها و قصور آدمهايي را كه به زندگي ما لطمه هاي بسيار زدند ، يكسره به فراموشي سپرديم و تنها دل خوش به آينده اي مبهم  و نامعلوم گوش
  سپرديم به تيك تاك ساعت كه ما را به سال جديد مي برد و آنگاه كه "توپ" در كردند وسال تحويل شد،روزگار كهنه را نو كرديم .
و حالا ما خوشبخت ترين مردمان جهان  هر صبح دست اهل و عيال مان را ميگيريم و به خانه ي آشنايان دور و نزديك ميرويم.آشناياني كه بعضي را
فقط در همين ايام مي بينيم .
مينشينيم تخمه مي شكنيم و چاي مي خوريم و از گراني مي ناليم و بر پدر آدمهاي پدر سوخته ي فرصت طلب لعنت مي كنيم و...ظهر را خانه ي
بزرگ فاميل مي مانيم و عصر دوباره به ماموريت الهي خويش ادامه مي دهيم و "صله ي ارحام "به جا مي آوريم .شب برمي گرديم و پاي تلوزيون
مي نشينيم و برنامه هاي شاد مفرح تماشا مي كنيم و سريال هاي آموزنده !
بعد سر شام كمي خودشيريني مي كنيم تا موجبات انبساط خاطر خانواده فراهم شود و خوشبختي مان تكميل .
و فردا و فردا دوباره اين دور سرخوشي  و عيش تكرار مي شود تا...
خدايا  اين خوشي ها را از ما نگير !   

 


نوشته شده در جمعه دوم فروردین 1387ساعت 11:2 توسط حسین لعل بذری |



Copyright © 2007 - hosein-lalbazri.blogfa.com