دستنوشته های حسین لعل بذری
عنکبوتان چه مهربان اند! مهربانی نسیان
در تمام سرزمين ها با تمام شناسنامه ها دلم مي خواهد به تمام زبان ها حرف بزنم مثل آبهاي پنهان در اعماق زمين (يوگني يفتوشنکو) ---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
بعد از فراغت چه مي کردم،
اگر عنکبوت فراموشي دستگيري ام نمي کرد
و برپيرامون زخمم تار نمي تنيد ؟
(غادة السمان)
مادربزرگم (حالا درست خاطرم نيست مادربزرگ من بود يا مادربزرگ دوست و آشناي ديگري)در اواخر عمرش که چيزي نزديک به صدسال رسيد، به کل حافظه اش را از دست داده بود و هيچ کس و هيچ چيز را به يادنمي آورد.انگار که پرت شده باشد به صدسال قبل تر ،گمان مي کرد که دخترک شيرخواره اي است .مادر مرا-که دخترش باشد-مادر خودش مي پنداشت و مدام چهاردست و پا به سمت او مي خزيد و يکريز گريه مي کرد و شير مي خواست.
همه ي مردهاي خانه را با لحن کودکانه اي "باب با"خطاب مي کرد. غذا اصلا نمي خورد و فقط هر روز چندبار از شيشه ي شير بچه ي خواهرم شير ميخورد و تشنه که مي شد "آب به ،آب به "مي کرد و خودش را مي کشاند به سمت حوض بزرگ و پرآب وسط حياط .پدرم مي دويد و او را مثل بقچه اي زير بغل مي زد و بر مي گرداند توي اتاق .مادربزرگ جيغ مي زد و پدر جغجغه اي مي داد دستش و او آرام مي گرفت و جغجغه را تکان مي داد و ذوق مي کرد و مي خنديد .
همه برايش دل مي سوزاندند و غصه اش را مي خوردند . من اما هميشه حسرت حال و روز او را داشتم و آرزو مي کردم کاش دنياي عجيب او را تجربه کنم . کاش مي شد از اين همه رنج و عذاب طاقت فرسا که گاه دمار از روزگار آدم بر مي آورد به اين"فراموشي عزيز و مهربان "پناه برد و دمي آرام گرفت.کاش مي شد اين همه نابساماني و تلخکامي را از ياد برد.
در زمان حيات مادربزرگ چقدر جوانمرگي اتفاق افتاد و بدبختي و مصيبت، و او هيچ خبر نشد از اين همه .و يکسره در دنياي کودکانه اش-با آن جغجغه ي پر سر و صدايش-خوش مي گذراند.ما نه تاب و تحمل مصائب دردناک را داريم و نه بخت بلندمادربزرگ را که از "مهرباني نسيان"بهره مند شويم.
و تو اي نسيان دوست داشتني !
اگر نبود همين حضور کمرنگ و گاه به گاه ات،ما به کدام سايه سار پناه مي برديم از بيرحمي سوزان روزگار تا از پاي نيفتيم و نابود نگرديم ؟؟؟
من دلم مي خواهد
زاده شوم
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت
22:54 توسط حسین لعل بذری| |
نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت
12:43 توسط حسین لعل بذری| |

