دستنوشته های حسین لعل بذری
جواد گنجعلي در اين دومين دفتر سروده هايش آنچنان وسواسي ستودني به خرج داده است كه گذشتن از كنار هر يك از شعرهايش ،جفايي است در حق او و مجموعه ي به غايت دلنشين اش.
او چه در انتخاب عناوين ونام اشعار (كه باري به هرجهت نامي برنگزيده و اسم ها نيز گويي خود پاره اي از شعر هستند)و چه در تقدم و تاخر و چينش اشعار،هوشمندي كرده است.
براي اندوه ماكسي ميليان"شعر آغازين مجموعه چنان لغزنده است كه به ناگاه خواننده را از عصر حاضر جدا مي كند و به فضا و زماني غريب و دور مي برد و با تلميحي زيبا ،ذهن او را به داستان اصحاب كهف پيوند مي زند. و آنگاه از زبان يكي از آن چند نفر كه به خوابي سنگين رفته بودند ،ماجرايي عاشقانه را به طرز غم انگيزي روايت مي كند:
[سيصد سال زمان كمي نيست / من خوف دارم از خواب برخيزم هلنا! /اگر تو را به مرد ديگري شوهر داده باشند .../اگر/از تاريخ مرگت سالها گذشته باشد.../آنگاه/اين بوته هاي ميخك تنها زيبايي بي سببي خواهند بود]
اين گريز به ماجراهاي تاريخي-و البته بسنده نكردن به بازگويي تكراري واقعه-از ويژگيهاي شعر گنجعلي است كه به اين واسطه،تعريفي ديگرگونه از داستان به ما ارايه مي دهد و روايتي تازه كه شايد چندان با پيش فرض هاي ذهني ما همخواني نداشته باشد و بدين سبب يك ساختارشكني زيبا و غيرقابل انتظار در ذهن ما شكل مي دهد. "براي آرش كمانگير و وسعت اندوه" از اين دسته است:[...كه زهدان اين كمان بوي فراق مي دهد/كه مرز يعني جدايي/.../بگذر از اين پيكان كج خلق/كه سينه ي كوههاي قفقاز/هر بهار/با صداي بره هاي ما رگ مي كند/
درنگ كن/كه اگر پسين فردا/در سواد سپاهي دور/ضربه شصت تو/تيري از غيب باشد/كه بر جگر عزيزي مي نشيند/ديگر به هيچ كارمان نمي آيد/فراخناي اين وطن]
گويي شاعر يكسره در تاريخ زندگي مي كند. در تاريخي به وسعت چند قرن اما با اندوهي معاصر
وقتي در "به خط كوفي"چنين مي سرايد كه :
[ماه/بر گرده ات كه بتابد/من/ارابه ي افسارگسيخته اي خواهم بود/كه از دروازه هاي باستاني بابل باز مي گردد/دلتنگ ماديان سياهش]مخاطب به راحتي با او يك همذات پنداري تاريخي احساس مي كند.و همچنين است در "قايق نيلي":
[خواب كودكي يكروزه/كه فراعنه ي مقدرش همسراني مهربان نداشتند/الوار بيهوده اي برآب/كوزه هاي مدفون شراب بودم من/تا در تو نگريستم/مادرم جوانش را از دست داده بود ديگر...]
اين رجعت هاي پي درپي تاريخي البته شاعر را به تمامي از جهان معاصر و مصائب امروزي جدا نكرده است كه در"اندوهي دور گردن"اين امر به روشني معلوم است:
[به مسير بادها فكر كن/در سيبري،خاطره هاي خوب داشتن/چاي را جوش مي آورد]
در"حل المسائل"اين پيوند با زمانه با تصويرهايي نو همراه مي شود و نيز از طنزي تلخ بهره مي برد كه رشته ي ارتباط خواننده با شعر را محكم نگه مي دارد:
كودكي كه وزن اعداد را بداند/كنار بعدازظهر مي نشيند/و كلاه ابرها را/با نوك انگشت جابه جا مي كند/به هرحال در سرزمين من/اندكي نبوغ/براي بيچارگي؛/كفايت عمري است]
شعر گنجعلي آنچنان از تشخص بهره مند است وداراي شناسنامه اي معلوم و معتبر كه برداشتن نام و امضاي او از پايين سروده هايش،هرگز ما را به خطا نمي اندازد كه در شناسايي شعرهاي او شك كنيم،چيزي كه در بسياري از مجموعه هاي منتشرشده ديگر بسيار اتفاق مي افتد و گويي كه شاعران زيادي از روي دست يكديگر مشق كرده اند.
فخامت و استواري زبان گنجعلي و استفاده شايسته از كلمات و تركيب هاي زبان كهن و بيرون داد تعبير و عباراتي نو از دل اين زبان كهن،كار او را از ديگر همتايان شاعرش متمايز مي كند."در حدود باران"را كه مرور كنيم، مي بينيم:
[گاهي شراب شدي در ادوار اعياني/گاهي شمشيري آغشته به خون/وگاه/حرزي كه باديه نشينان/بر گردن آويختند]ويا در شعر"راستي خواهرم..."عبارت"سال كهنه كه به پهلو افتاد"به جاي "سال كه نو شد"بسيار به دل مي نشيند.بند پاياني "دم عصر"نيز به همين گونه است:
[در تو نگاه مي كنم شعر فراموشم مي شود/اي ابر بردبار/كه آسمان اتاق را به حركت در مي آوري/و چون قصيده اي بلند بر من فرود مي آيي]
شاعر تنها به استفاده از عبارات نو از اين دست اكتفا نمي كند و گاه جسارتي ستودني در به كارگيري كلمات و جملات از خود به نمايش مي گذارد.به كاربردن اصطلاح"پدري كردن"خطاب به معشوقه در شعر "صبح ناشتا"بسيار بديع مي نمايد:[پدري كن اي معشوقه/بزرگواري كن اي آستين به خون من آغشته/چاقو باش و بي پروا/استواي تنم را رسم كن/در حدود بعدازظهر]به همين طريق است در "چاره اي نيست"هم،نشانه هاي جغرافيايي را به خوبي با مضمون عاشقانه ي شعرش در مي آميزد در مقابل ما قرار مي دهد:
[لبخند بزن!/در نيمكره ي شمالي/اتفاقي بزرگ خواهد افتاد/آنگاه ستاره ي قطبي را نشان كن/و به سمتم بيا/تا لوكوموتيوهاي سنگين مسكو/سربه راهي را/از ياد ببرند/برآستانه ي نفس هاي تو/من در حال فرو پاشيدنم/بي پرواتر از/اتحاد جماهير شوروي]
به هر روي ،جواد گنجعلي به معني وسيع كلمه "شاعر"است.شاعري كه "اندوه"جزء لاينفك وجودش است و حجم زيادي از زمزمه هاي او را پر كرده است،آنچنان كه عنوان مجموع اش به ما اين مساله را يادآور مي شود ونيز اكثر قريب به اتفاق شعرهايي كه در "دري به پاشنه ي اندوه"نشسته است. در"سال هزار و سيصد و چند خورشيدي"مي خوانيم:
[زندگي چيز غم انگيزي است/حتي اگر فيل باشي/زندگي چيز غم انگيزي است/و مرگ هميشه/آن رهگذر مهربان نيست/كه از طرف ديگر خيابان برايت دست تكان مي دهد]
انصاف نيست كه او را به واسطه ي چنين نگاهي به زندگي ملامت كنيم كه اين همه اندوه و زخم بازتاب زندگي اطراف او و ما است كه انگار از آغاز با ما همراه بوده است:
[پدرم تمام عمر بوي بيمارستان مي داد/مادرم جواني اش را نديده بود/ومن،زخمي كه سال ببر روي دستشان گذاشت]از آنرو كه وي زاده ي اندوه است،دلخوشي هاي كوچك و ناپايدار نمي تواند راضي اش كند.در "تلگراف" هيچ خبر خوشي ارسال نمي كند؛ كوتاه و مختصر مي نويسد:
[خبر تازه ای/از سمت شب ندارم/تنها/بي تابي هاي پلنگي كه از فتح قله هاي جهان/خرسند نيست]
شاعر از اين اندوه ماندگار نمي نالد كه گويا باهم پيوندي عميق و ناگسستني دارند:
[مرا پيوندي خوني است با اندوه/با اين همه/سعي مي كنم/قوچي كوهي باشم/كه رمه ي نگراني هايت را رم مي دهد]
او حتي از "اندوه"با احترامي خاص ياد مي كند:
[والا جناب اندوه!/تو آن غم بزرگي/كه پاسبانان ولگرد/شبانه در گوش هم زمزمه مي كنند]
و در پايان همنشيني اش در مجموعه،از اين "والا جناب!"ملتمسانه تقاضا مي كند كه :
[زياد دور نشو/مي ترسم،تو را هم/گم كنم/اندوه من]
حکایت پلنگی که از فتح قله های جهان خرسند نیست!
زماني كه مجموعه اي آنقدر پاكيزه باشد و برخوردار از تاملي درخور تحسين كه شما در بماني از انتخاب و گزينش و يا حذف بعضي از اشعار،ناگزير بايد به احترام كتاب و صاحب آن از جاي برخيزي و سلام كني به "دري بر پاشنه ي اندوه "كه بي هيچ منتي به رويتان باز شده است.
نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت
11:59 توسط حسین لعل بذری| |

