دستنوشته های حسین لعل بذری
در ستایش خوشبختی -------------------- بدبختی مثل سگ گرسنه ای دائم در اطراف ما می چرخد به خیابان
می رویم ؛ با ما می
آید. برمی گردیم؛ او هم ... می خوابیم؛ چون کابوسی
هولناک بر ما وارد می شود. برمی
خیزیم؛ بیداری
هزار مرتبه بدتر، مصیبت همواره
چون گودالی عمیق بر ما
دهان گشوده است _ آنکه لبخندش
را دریغ می داشت آیا در سوگ ما
خواهد گریست؟ یا نه ،
چون بوته ی علف هرزی از یاد می رویم "این ها را برای تو می نویسم" برای: پسرم شرزین آرام باش عزیزم روپوش خاکستری و کیف پشتی آبی اجزای تن من اند که هر روز با تو به کلاس اول می آیند و برمی
گردند
اندوهان من به سر نمی آید اما
تو نگران نباش عزیزکم ! بهترین بهانه ی زندگی روزگار پرملال من ! ، وقتی
که بی حوصله و خسته 38 پله را بالا می آیم
، کلید را در قفل می چرخانم ، داخل می شوم به چاردیواری 85 متری لعنتی و می بینمت
که با لباس فرم دراز کشیده ای روی دفتر مشق ات و تند تند و بدخط تکالیف " کار در خانه "ات را می
نویسی تا زودتر از شرش خلاص شوی و بروی
پای کامپیوتر تا ادامه ی "مکس بین " را بازی کنی ،تمام خستگی و ناخوشی
ها از تنم به در می رود . دنیا چقدر قشنگ می شود
وقتی تو دست مرا می گیری و به پای
"کوه عینالی" می بری تا با هم به خانه ی دوست خیالی ات "ممله
" برویم.می گویی ممله از تو بزرگ تر است ، خانه شان پای کوه است و برای رسیدن
به آن جا باید با قایق از رودخانه ی کنار کوه بگذریم ، آن جا ،
پای کوه دوباره سوار آسانسور شویم و به طبقه ی هفتم که رسیدیم ، زنگ چهارم را
بزنیم تا ممله در را به روی مان باز کند
. غبطه می خورم به دنیای کوچک
اما جذاب و دوست داشتنی ات که پیچیده ترین
اصطلاحات کامپیوتر و بازیهای رایانه ای و
خلاصه هرچه را که دوست داری ، مو به مو حفظی ولی هنوز برای آوردن یک لیوان آب از
آشپزخانه گیج می زنی و دو ساعت دور خودت می چرخی و یا وقتی که با سادگی تمام برای رسیدن
به اسم "حوله" می پرسی : « اون چیزی که
وقتی از حموم میآیم و خودمون رو باهاش خشک می کنیم چی بود ؟» تو نمیدانی من چه حظی می برم و چقدر سر شوق می آیم وقتی می بینم به هیچ قیمتی حاضر نیستی از دو
علاقمندی بزرگ ات ؛ کامپیوتر و خوردن غذاهای به قول خودت چرت و پرت (!) دست برداری
و وقتی که ما یک ساعت تمام در مذمت کامپیوتر وشکم پرستی مفرط صحبت می کنیم برایت ، دست آخر با همان لحن کشدار خاص و خونسردی غیر قابل
وصف ات برمی گردی و می گویی: - شاید به نظر شما احمقانه باشه
ولی هرچی که بگین ، شما نمی تونین نظر منو عوض کنین . آن وقت من می خواهم محکم بغلت
کنم و هزار بار ببوسمت که هیچ وقت – حتی برای دل خوشی ما – حاضر نمی شوی دروغ
بگویی . اگر سرت داد بزنیم و یک روز تمام در اتاق حبس باشی تا ادب شوی – مثلا- و
بیایی عذرخواهی ، باز هم با چشم های خیس
می آیی که - من از کارم
پشیمون نیستم . فقط به خاطر شما میگم پشیمونم . جهان میوه ی تلخی است
گلکم اگر تو یک روز شیرینی رفتار خاص و دلنشین ات را از من دریغ کنی ! آن وقت که ترس مرا می گیرد و
به هراس می افتم ، تنها نگاه تو امید می دهد وگرنه باید بدوم و خودم را به دره بیندازم . تنها نگاه تو است که مرا باز
می دارد و : [و با اشاره ی
انگشتی میخکوب می کند مثل آن مرتاض هندی
که در پاکستان قطار مسافربری را
با اشاره ی انگشت نگه می داشت ] -------------------------------------------------------------------------------------------- شعر ها از :علیرضا آبیز
نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت
13:5 توسط حسین لعل بذری| |
نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت
0:14 توسط حسین لعل بذری| |

