تبليغاتX
روشنتر ازخاموشی
روشنتر ازخاموشی

دستنوشته های حسین لعل بذری

تو دیگر نیستی...

 

ما

گرداگردتخت تو ایستاده بودیم

و بارانی بی امان بر مزرعه ای تهی می بارید

درها باز شد

ملحفه های سفید را آوردند

همه در مه گم شدیم

چندان که چشم گشودیم و

تو را ندیدیم.

(شمس لنگرودی)

     -------------------------------------------------------------------------------

 خیلی سال است ، حالا دیگر خیلی سال است که تو دیگر نیستی . خاطره ات آنقدر دور از ذهن و غبارآلود شده است که برای به یاد آوردن ات باید برگردم آن آلبوم کهنه ی سیاه و سفید را نگاه کنم .به عکس هایی که که تو درمانده و مستأصل از " سل "مظلومانه به ما نگاه می کنی .

خیلی سال است که دیگر حتّی جرأت حرف زدن با تو را از دست داده ام ، بس که بی خبر مانده ام و دور افتاده ام از تو . حتی جرأت نمی کنم بلند شوم و بیایم سرِ مزارت ،مبادا باز با آن سکوت مظلومانه ات مرا ویران کنی .

می بینی چقدر وحشتناک شده است احوال من ؟! آنقدر وحشتناک که جرأت نمی کنم صدایت کنم.

مرا ببخش مادر غریب من !   ببخش  .

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 22:39 توسط حسین لعل بذری| |