تبليغاتX
روشنتر ازخاموشی
روشنتر ازخاموشی

دستنوشته های حسین لعل بذری

تو دیگر نیستی...

 

ما

گرداگردتخت تو ایستاده بودیم

و بارانی بی امان بر مزرعه ای تهی می بارید

درها باز شد

ملحفه های سفید را آوردند

همه در مه گم شدیم

چندان که چشم گشودیم و

تو را ندیدیم.

(شمس لنگرودی)

     -------------------------------------------------------------------------------

 خیلی سال است ، حالا دیگر خیلی سال است که تو دیگر نیستی . خاطره ات آنقدر دور از ذهن و غبارآلود شده است که برای به یاد آوردن ات باید برگردم آن آلبوم کهنه ی سیاه و سفید را نگاه کنم .به عکس هایی که که تو درمانده و مستأصل از " سل "مظلومانه به ما نگاه می کنی .

خیلی سال است که دیگر حتّی جرأت حرف زدن با تو را از دست داده ام ، بس که بی خبر مانده ام و دور افتاده ام از تو . حتی جرأت نمی کنم بلند شوم و بیایم سرِ مزارت ،مبادا باز با آن سکوت مظلومانه ات مرا ویران کنی .

می بینی چقدر وحشتناک شده است احوال من ؟! آنقدر وحشتناک که جرأت نمی کنم صدایت کنم.

مرا ببخش مادر غریب من !   ببخش  .

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 22:39 توسط حسین لعل بذری| |

با عشق تو ، تنها دلاوری ممکن

فرار است

که عشق تو ، چونان راه های روستایی

در جهان سوم ،

نیمی مسدود

و نیمی دیگر به دوزخ راه می برد


(غادت السّمان)

---------------------------------------

 پس گریزگاه کجاست ...؟

 

این نامه ی من است به تو . من که حالا سرباز میانسالی هستم که به اجبار به جنگ فرا خوانده شده ام . من که باید پیش تو می بودم الآن . و تو برایم توی این سرما ، آش اوماج می پختی ، چای داغ می آوردی و بعد یک رِنگِ آذری می گذاشتی و لِزگی می رقصیدی ، هِی خم می شدی و موهایت را می ریختی جلوی صورت ات و باز پرت شان می کردی پشت سرت .

من این جایم امّا و تو پیشم نیستی . افتاده ام توی گودالی که از بحرُالمِیّت هم عمیق تر است و آن بالا هِی مدام گلوله می ریزد و هِی از زخم من خون می رود .تو نیستی روسریت را - که همه ی گل های دامنه ی سهند را در خودش دارد – برداری و ببندی به بازوی مجروح من و باد بیفتد در خرمن موهایت و عطر میوه های نورَس همه جا بپیچد و از هوش ببرد این سربازهای دشمن را حتّی ، تا بلکه چند دقیقه دست بکشند از این همه آتش که بر سر ما می ریزند .

این نامه اگر به دست تو برسد – که چندان مطمئن نیستم – سرشار حسرت های فراوانی است که از کندوی عسلِ سبلان بر دل من مانده است . باید به زبان ایهام و کنایه حرف بزنم با تو ، مبادا این نامه رسان ها نامه ام را بخوانند . من به عنوان یک سرباز وفادار به میهن ، فقط حق دارم از اراده ی خلل ناپذیرم برای مبارزه با دشمن بگویم . هر چیز که به غیر از جنگ مربوط باشد و ایستادگی در برابر نیروی متجاوز، ناپسند است . انگار همه ی راه هایی که می شود به تو فکر کرد را برف سنگینی پوشانده است .

این نامه ی من است به تو حالا که جهان به اندازه ی همین گودالی که در آن افتاده ام برایم کوچک شده است و  تاریک . هیچ خاطره ی روشنی از تو به یادم نمانده است که در این وقت ناخوشی به آن پناه ببرم . دیگر قیافه ات را هم از یاد برده ام بس که به جنگ فکر کرده ام و دشمن و مبارزه . درست نمی دانم اصلاً در زندگی ام زنی همچون تو بوده است یا نه ؟!

این نامه را زیر سنگی ، توی همین گودال – که به زودی مرا در خود فرو خواهد برد – می گذارم تا اگر روزی باد از این دره های عمیق عبور کرد و ...

نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 0:39 توسط حسین لعل بذری| |