(تمام آدمها و ماجراهای گلشن آباد واقعی است البته با نگاهی داستانی)
آخر سال است و زن ها فرش و پلاس هاي كهنه را بيرون آورده اند كه بتكانند. جلوي دهانشان را با پارچه اي بسته اند كه گرد و خاك نخورند. مادر من كه سل داردو مريض احوال است دورتر نشسته است. غديره (زن ممد علي گزمه)انگار ميداند مادر من چند سال بيشتر زنده نمي ماند كه به او مهرباني زياد ميكند و رخت هاي ما را ميشويد و بعضي وقتها هم برايمان نان مي پزد. من از نان جزغاله اي (كه دنبه ي سرخ شده ي گوسفند را قاتي نان ميكنند)خوشم مي آيد.غديره يكي دو تا برايم درست مي كند. من و موسي (پسر غديره) نان جزغاله اي را ميگيريم بر اسب هاي چوبي مان سوار مي شويم و مي تازيم تا دورها تا نميدانم كجا تا ... تا جايي كه ديگر او را گم مي كنم و تنها ميمانم و گريه ام ميگيرد .
زن ها لحاف وتشك هايي را كه بوي تند شاش گرفته اند توي فرغون مي ريزند و مي برند سر چاه موتور كه بشويند. توي راه از بچه هاي خرشاشو مي نالند و آنها را نفرين مي كنند.
كنار آب روان جوي زن غلامعلي پرده ها و چادر شب هاي رنگ وارنگ را هي با صابون هاي بزرگ مراغه اي مي شويد و هي چنگ ميزند و دخترهاش (كنيز و كبري )آن طرف تر ميان جوي پاچه هاي زير شلوارهاي گل منگولي شان را تا زانو بالا زده اند و دارند پلاس ها را لگد مي كنند تا چرك و كثافت ها برود. كبري بي خبر از اينكه چند وقت ديگر قرار است در تنور بيفتد و پاهايش بسوزد سرخوشانه لگد ميزند و آب ها را به اطراف مي پاشد.
دخترهاي دم بخت پرده هاي سفيد حرير را روي شاخه هاي درخت ها پهن مي كنند و آرام با هم پچ پچ مي كنند و معلوم نيست چه ميگويند كه يكباره مستانه و لوند قاه قاه مي خندند و كفر عمه مريم را در مي آورند تا تشر بزند به آنها ليچار بارشان كند.دخترها روي ترش مي كنند و زيرلب پيرزن اجاق كور را فحش ميدهند.
روز بعد پنجشنبه آخر سال است. بايد حلوا درست كنند و خرما بخرند و ببرند سر خاك امواتشان خيرات كنند. خانواده ی ما،اينجا مرده اي ندارند. پدرم رادكاني است و مادرم اخلمدي .از مرگ پدر و مادرهاشان خيلي سال گذشته حالا فقط به خواندن فاتحه اي از دور اكتفا مي كنند.مادرم البته دختر ملا ابوطالب است كه قرائت قرآن را سينه به سينه از جد پدري اش به ارث برده و گاهي كه سرفه امانش بدهد ،قرآن دستنويس پدر بزرگش -شيخ عبدالمطلب-را روي زانوانش ميگذارد و با صوتي دلنشين مي خواند و نمي دانم چرا نم نمك اشك مي ريزد.
پدرم پول كه دستش ميرسد خوش اخلاق ميشود و همه ي ما را ميبرد شهر تا رخت و لباس نو بخريم و شيريني و آجيل براي عيد.من از ساز دهني خوشم مي آيد و حالا كه خيلي سال از آنموقع گذشته ،من در خاطرم نمانده كه برايم خريدند يا نه.سيد هيكل مندي ترازوي وزن را گذاشته جلو پاش و با قوت تمام مردم را دعوت ميكند تا خود را وزن كنند. برادرم سخاوتمندانه يك تومن به سيد هيكل مند ميدهد و از من ميخواهد روي ترازو بروم. عقربه ترازو چندبار تكان ميخورد روي عدد 20 ثابت ميشود. برادرم ميخندد وميگويد:بيا پايين جوجه ! حالم گرفته ميشود از اين حرفش.بچه ها هروقت ميخواهند مسخره ام كنند مرا جوجو صدايم ميكنند .
خريد كه تمام ميشود ،همه ميرويم حرم وبعد كه بيرون مي آييم جلوي صحن مي ايستيم پدرم يك دستش را روي سينه اش ميگذارد و دست
ديگرش را روي سر من. عكاس دوره گرد از ما عكس رنگي فوري ميگيرد و همانجا هم چاپ ميكند و ميدهد دستمان. من قد بلندي ميكنم تا از ميان دستهاي بابام عكس را ببينم. دو تا برادرهام صاف و سيخ ايستاده اند و زل زده اند به دوربين. مادرم ناشيانه از عكاس رو گرفته و ساک پارچه اي خرت و پرت ها هم كنار پايش است.
پدرم،ناهار مي بردمان به يكي از كافه هاي بازار عباس قلي خان و برايمان كباب ميخرد با گوجه وپياز و كوكاي سياه .
عصر كه برميگرديم ،من كفش و لباس هاي نويم را به به بچه ها نشان ميدهم قيافه ميگيرم. آنها با حسرت نگاه ميكنند و ميگويند:خوش به حالت!
ماشين پلاستيكي ام را بر ميدارم و با آنها ميروم كه بازي كنم.لذت لمس ماشين پلاستيكي با ماشينهايي كه از گل ساخته ايم قابل مقايسه نيست. بچه ها به نوبت ماشينم را ميگيرند تا بازي كنند.اگر بهشان ندهم ،باهام قهر ميكنند و بازي ام نميدهند.ممدرضا قل قلي از همه به من مهربان تر است اصلا با من قهر نميكند.ظهر كه ميشود او را با خودم به خانه مي آورم وبا هم غذا ميخوريم و از عيد حرف ميزنيم.از مهمان هاي شهري پولدارمان كه وقتي مي آيند به ما اسكناس هاي ده تومني تا نخورده عيدي ميدهند. زن هايشان بوهاي خوب خوب ميدهند و گاهي از آن عطرهاي خوشبو به ما هم ميزنند. ما تا مدتها ازآن كيف ميكنيم. توي دلمان آرزو ميكنيم كاشكي بشود يكي از دخترهاي خوشگل مهمان هاي شهري مان زن ما بشود.
اين سه چهار روز مانده تا عيد به اندازه ي تمام سال براي ما طول ميكشد...(ادامه دارد)

غديره پس از سالها ، حالا براي نوروز ۸۷ قند مي شكند.
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 18:17 توسط حسین لعل بذری |


