تبليغاتX
گلشن آباد

"اوضاع از اين قرار است كه دل بي قرار است"

 

                             
آخرين مجموعه ي "محمد آصف سلطان زاده "بازگشت شكوه مندانه اي است به فضاي پيشين داستان هايش.
او پس از "اينك دانمارك"بار ديگر به افغانستان بر ميگردد و سايه ي شوم جنگ و ناملايمات حاصل
از آن را به تلخي روايت ميكند.
"عسكر گريز"حكايت آدمهايي است كه خواسته و ناخواسته درگير جنگ و مصائب تلخ آن اند.نابساماني
آوارگي ،ترس و وحشت و اضطراب همواره با آنهاست.هيچ كس  دمي آسايش و راحتي ندارد  در اين اوضاع.سربازي كه درد دندان امانش را بريده ،"بايد"برود جبهه و به مجاهدا فير كند(تير بزند)منصب دار درد دندا ن و اين چيزها برايش چه اهميت دارد كه
 [-حالي بريم جبهه،وقتي برگشتيم مي فرستمت دكتر ،دندان ات را غمخواري كند ]
و سرباز هر چه ناله كند كه :سياه شده ،بيا درون دهنم را نگاه كن ،منصب دار نمي فهمد.
[-يك سياهي در دندان آدم را نكشته.وقتي برگشتي تداوي اش كن.‌‌]
سرباز اما نمي رود كه برگردد.مي گريزد و از آن پس مي شود عسكرگريز(سرباز فراري)كه از اول هم
قرار نبوده او را در نفركشي به جبهه ببرند كه بسيار پول داده است به او از اين بابت.اما جنگ كه
قرار و پيمان نمي شناسد[تو نمي داني كه حالا منطق جنگ است كه در هر دو سوي حرف مي زند.
خيلي هم با قدرت حرف مي زند.]
جنگي كه ديگر دشمن و خودي در آن معلوم نيست.فقط بايد شليك كرد.به هر سو كه ميخواهد باشد
[در چنين آشفته وضعي بايد تير شليك كرد به سوي همان كسي كه تفنگ بلند كرده كه بزند تو را يا
كسان ديگري را و خوب مي داني كه اگر نزني  او مي زندت و...]
جنگ چنين است .چه در جبهه و خط اول باشي و چه در خيابان يا سماورخانه(قهوه خانه)هر جا كه

باشي برايت بدبختي مي آورد و مصيبت.فقط دمي كه جنگ فروكش مي كند و صداي گلوله نمي آيد شايد بشود براي لحظه اي  اين همه مصيبت را از ياد برد و پياله اي چاي خورد و خبر تازه گرفت كه:
[-چه خبر ،رند بچه كابل؟

خبري نيست ،بلا بود و بركت اش ني.]
صداي رگبار ،دوباره ترس  در دلها مي ريزد و نشان از نابساماني اوضاع مي دهد.گويي قرار نيست  دمي

 اين احوال آرام بگيرد.[-بخيزيد برويد در پناه گاه هاي تان،باز پادشاه گردشي (تغيير حكومت )شد.]
اما كدام پناه گاه جان برادر ؟ ديگر هيچ پشت و پناهي نمانده است وقتي برادر مجاهد حاجي صاحب
ماموريت دارد كه جوانش را كه جهاد نكرده ،خود اعدام كند تا [از امتحان سربلند و روي سرخ بيرون بيايد]
وقتي مادر حتي حق ندارد كه به جوانش فكر كند
[-جوان ما چه بدي كرده كه ديگر به او فكر نكنيم؟
-جهاد نكرده. ديگر جوان ها را سيل كن،همگي تفنگ دارند..]
جهل از جنگ هم بدتر است.از تير جنگ شايد بشود كه سرت را بدزدي و در امان بماني ،از تركش  جهل اما خلاصي ند اري.
به همين خاطر است كه حاجي ثمره ي زندگي اش را براي دلخوشي همرزمانش يا فلان قومندان(فرمانده)به پاي مرگ مي كشاند.عواطف نيم بند پدر فرزندي اش را از خود مي راند و نهيب مي زند كه

 [عجيب اين مرا سرافگنده كرد]

همين جهل است كه در بيابان برهوت ميان مرز ايران و افغانستان،برسر مسافران در راه مانده
فرود مي آيدو مولوي صاحب ،دليل خرابي ماشين را چنين تفسير مي كند كه:
[يك چيز نكبتي در بين ماست،آن چيز را اگر دور بيندازيم موتر(ماشين) در پناه خدا به راه مي افتد.]
و بعد آن چيز نكبتي را يك آدم نحس نجس ميداند كه بايد از ماشين بيرون رود. اول ،آن چيز نجس و نحس فيته (نواركاست)
 شاگرد راننده است و بعد كه با پرت شدن نوار به بيرون،ماشين راه نمي افتد مولوي در مي يابد كه نكبت در بين خود مسافران است و مردمسلح به فتواي مولوي دستور مي يابد كه :[پشت يك كافر حزبي بگرد.]
آنگاه ،يك يك مسافران متهم مي شوند به نكبت و نجسي و نحسي و...
خلاصه كه اوضاع از اين قرار است.


نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 13:51 توسط حسین لعل بذری |



Copyright © 2007 - hosein-lalbazri.blogfa.com